یکشنبه, ۴ آبان , ۱۳۹۹ ساعت تعداد نوشته های امروز : 0×
  • اوقات شرعی

  • به مناسبت روز جانباز

    دل نوشته دختر یک جانباز و آزاده جنگ تحمیلی

    ارسال توسط : نویسنده : سیده ماریا سعیدی سوق
    عصرمارون-کهگیلویه - روایت زندگی سرهنگ پاسدار جانباز و آزاده ی ۸ سال دفاع مقدس، سید احمد سعیدی سوق به قلم سیده ماریا سعیدی
    دل نوشته دختر یک جانباز و آزاده جنگ تحمیلی

    روایتی کوتاه و تاثیرگذار از زندگی  رزمنده  هشت سال دفاع مقدس سرهنگ پاسدار سید احمد سعیدی سوق که تحت عنوان دل نوشته سیده ماریا سعیدی سوق فرزند این جانباز گرامی برای تحریریه عصر مارون ارسال شده است:

    بابای من یه قهرمانه…
    یه دختر بچه ۸ ساله بودم ک متوجه شدم بابام مثل بقیه باباها نیست!تفاوت های زیادی داشت با بقیه باباها…

    وقت و بی وقت تشنج داشت؛ تشنجهای وحشتناک…

    فقط ۸ سالم بود و نمی فهمیدم دلیل این تشنج ها و تفاوتها رو!

    فقط بهم میگفتن بابات یه قهرمانه!

    تو عالم بچگی خوشحال بودم ک بابام قهرمانه ولی همیشه ته دلم ناراحت بودم بخاطر دردی ک قهرمان زندگیم میکشید…
    خیلی دوست داشتم بفهمم دلیل این همه درد و حال بد و تفاوت رو‌‌؛ تا اینکه یه شب که هممون خواب بودیم با صدای فریادهای مامان بیدار شدیم. چیزی دیدم که هنوز بعد از گذشت سالها اون تصویر تو ذهنم نقش بسته…

    بابام دراز به دراز افتاده بود و خشک شده بود مثل یک تکه چوب!

    با دهانی باز و پر از کف به خود می‌لرزید.

    سرجایم خشکم زد‌؛ نمیفهمیدم چی شده فقط صدای جیغ و داد و فریاد می شنیدم یکی میگفت قاشق بذارید لای دندوناش، یکی میگفت زودتر ببریدش دکتر…
    صداها لحظه به لحظه گنگ و گنگ تر می شد برام!

    فقط زل زده بودم به بابام…

    دوست داشتم بدونم قهرمان زندگیم چرا افتاده و چرا بلند نمیشه!؟

    مثل همیشه ولی بهم نمیگفتن تا اینکه همون شب از در و همسایه شنیدم که بخاطر ترکشیه که تو سرشه!!

    میگفتن یادگار جنگه، نمیفهمیدم ترکش چیه، یادگار جنگه یعنی چی ولی همون موقع بود که از هر چی جنگ و ترکشه متنفر شدم چون قهرمان زندگیم رو زمین زده بود و داشت بابامو ازم میگرفت.

    اون شب گذشت و سالهاست که کار ما شده دیدن درد کشیدن بابام…
    بزرگتر که شدم فهمیدم تفاوت بابام با بقیه باباها چیه
    و چرا میگن بابای تو مثل بقیه باباها نیست…
    چون بابام همون یادگار جنگ رو تو سرش داره و بقیه باباها ندارن…
    چون بابام روده هاشو تو همون جنگ لعنتی تو اسارت از دست داده ولی بقیه روده هاشون سرجاشه…
    چون بابام کلیه اشو تو اسارت بخاطر ضربه های زیاد از دست داده ولی…
    چون بابام بخاطر ضربه هایی ک تو اسارتش به سرش خورده حالش خوب نیست…
    چون…
    چون…
    چون…
    جسم بابام کامل نیست نقص داره ولی روحش خیلی بزرگه خیلیییی…
    بابای من یه قهرمانه یه قهرمان واقعی…
    من دیگه اون دختر بچه ی ۸ ساله نیستم یه خانم ۲۶ ساله شدم ولی هنوز وقتی به بابام نگاه میکنم چشام خیس میشه.

    هنوز اون تصویر و صداها رو فراموش نکردم و همیشه و همه جا همراهمه.

    هنوز کابوس از دست دادن بابام همراهمه و وقتی نگاهش میکنم و میفهمم و میبینم که چه دردی میکشه و دم نمیزنه داغون میشم….
    قدر این آدما رو بدونیم…
    بچه جانباز بودن یعنی اینا نه یعنی سهمیه و امکانات
    ماها سهمیه و امکانات نمیخوایم ما فقط باباهامونو سالم و سرزنده میخوایم…
    روزت مبارک قهرمان زندگیم بابا جونم .

    ثبت دیدگاه

    1. اعتراف میکنم که حتی من که پسر دایی این جانباز هستم، اینا رو نمیدونستم و یه ادم کامل میدیدم که مثل بقیه‌ی ادمها میاد ومیره و زندگیش رو میکنه؛ یه ادم میدیدم که از جنگ فقط جای ترکش ها رو به یادگاری برده؛ درحالی که زجر و فشار جسمی و روحی که ایشون و خونوادش تحمل میکرده نمیدیدم…واقعا خونواده‌ی جانباز ها کم از خود جانباز، درد نمیکشن
      از همینجا روز جانباز رو به پسر عمه‌‌ی عزیزم و پدر و برادر و پسر عموم تبریک میگم

      پاسخ
    • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم تحریریه منتشر خواهد شد.
    • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
    • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.